X
تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکی است...

و خدایی که در این نزدیکی است...

زندگی در مرگ است...

گزارش تصویری از مراحل دفن جسد در بهشت رضا....

منبع : مجله خانواده سبز - اين سفري است که براي همه ما اتفاق خواهد افتاد به قول قديمي ها دير يا زود دارد اما سوخت و سوز ندارد . بهشت زهرا تهران روزانه حدود 130 نفر انسان را در آغوش خود جاي مي دهد سوار شدن بر بنز الگانس 50 ميليون توماني ،قرار گرفتن در صف براي شسته شدن در غسال خانه ،جدا شدن جسدهاي زنان از مردان ، وجود قبرهاي ويلايي براي مشتريان ثروتمند و تجارت خريد و فروش قبر از جمله نکات جالب بهشت زهرا تهران است .
آنچه در ادامه مشاهده مي کنيد گزارش تصويري از مراحل ورود و تدفين جسد در بهشت زهرا تهران است.

t-1-bsht1.jpg




بنز هاي الگانس جسد را به بهشت زهرا انتقال مي دهند . هرچند تمامي افرادي که فوت مي کنند شانس سوار شدن در اين خودرو گرانقيمت را ندارند .چون هزينه حمل جسد با اين نوع آمبولانسها گرانتر از آمبولانسهاي معموليست.

t-1-bsht2.jpg


جسد پس از اينکه از آمبولانس خارج مي شود جهت شستشو به غسال خانه انتقال مي يابد.

t-1-bsht3.jpg

محل تحويل برگه شستشوي متوفي

t-1-bsht4.jpg


متوفي پس از شستشو و غسل براي کفن پيچ شدن به اين بخش انتقال داده مي شود.

t-1-bsht5.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:31  توسط مرده متحرک  | 

آخر زندگی...

گفت وگو با دو زن مرده شور در بهشت زهراى تهران
 
218550.jpg
گفت وگو: مريم سامانى
عكسها: امير رجبى
از ميان كاج هاى بلند و سر به فلك كشيده كه رد مى شوى، جاى پاى هيچ موجودى را نمى شود پيدا كرد. اينجا محبت ها مى آيند و با رفتن آن عزيز در بستر تنهايى، تنها به خاطره اى كوتاه و بلند زنده مى شوند.
غصه ها اما اينجا ماندگارترند. غصه هاى زنانى كه براى آخرين بار روى به كسانى مى كنند كه ديگران از آنان وحشت دارند.
... وحشت در نگاه اين زنان درد كشيده شايد از ما است. خاطراتشان تلخ و عشق هايشان واقعى...
دلم چه زود براى آن زن تنگ مى شود. همان زنى كه دست هايش را از من پنهان كرده است، دستانى كه به گمان او ۱۴ سال به جرم شستن اجساد بايد پنهان شود. انگشتان باريكى كه هزاران چين و چروك را از خط هاى ننوشته زندگى بر خود ثبت كرده اند...
خيلى با هم حرف مى زنيم، آنقدر كه بالاخره دستانش را از زير چادر سياه بيرون مى آورد. به انگشتان لاغر و تكيده اش نگاه مى كنم، اشك هايى كه در چشمانش حلقه زده و جمله اى كه مى گويد و مى رود، اما مرا تا روزها، ماه ها و شايد تا وقتى كه بار ديگر دستان او به من برسد و براى رفتن آماده ام كند، به خود مشغول مى كند.
- اينجا هيچ خاطره شيرينى نيست، بهترين خاطره شيرين من صحبت با شماست!
***
از بهشت زهرا بيرون مى زنم و به درختان كاج و زنان مرده شور فكر مى كنم. آنهايى كه در انتهاى جاده زندگى ايستاده اند، جايى كه درختان گنجشك ندارند، تنها آنها هستند و دستانى خسته و نگاهى به غم نشسته و بغضى كه گاه مى تركد و ما را تا انتهاى آن مسير؛ «مرگ» مى برد. واژه اى كه از شنيدنش هم مى ترسيم، هر روز توسط آنان لمس مى شود و پناه بى پناهى شان مى شود.
خودش را طورى در چادر سياه رنگى كه به سر دارد پيچيده كه احساس مى كنم از من فرار مى كند. زنى است چاق و هيكلى، كنارم مى نشيند با چند صندلى فاصله. نگاهش مى كنم. لبخندى مى زنم و صندلى كنارى ام را نشانش مى دهم.

چند سال دارى؟
۴۸ سال.
چند سال است اينجا كار مى كنى؟
۱۴ - ۱۳ سال.
چى شد آمدى اينجا كار كنى؟
نياز مالى. چهار تا بچه دارم.
شوهر ندارى؟
چرا، بيكار است.
چطورى با كار در اينجا آشنا شدى؟
شنيده بودم اينجا «مرده شور» مى خواهند. چند بارى آمدم و از پشت شيشه به كار زنان مرده شور نگاه كردم و بعد هم وارد اين كار شدم.
نمى ترسيدى؟
من كلاً آدم خيلى ترسويى بودم، وقتى وارد اين كار شدم سى و دو، سه سال بيشتر نداشتم. من حتى از تاريكى و سايه هم مى ترسيدم. روزهاى اول حال خاصى به من دست مى داد.
چطور مى شدى؟
فكر مى كردم كه الان مرده زنده مى شود.
بعد چكار مى كردى؟
هيچى. اصلاً مرده نمى شستم. خلعت مى بريدم. سعى مى كردم كه اصلاً به جنازه ها نگاه نكنم.
چقدر طول كشيد تا بتوانى جنازه بشويى؟
۷ - ۸ ماهى طول كشيد.
مجبور شدى؟
نه! اينجا هر كس كه جديد مى آيد تا خودش نگويد كه مى تواند مرده بشويد، كسى اجبارش نمى كند. من هم بعد از آن چند ماه خودم گفتم مى توانم مرده بشويم.
اولين كسى كه شستى را يادت مى آيد، چند ساله بود؟
نه! يادم نيست. آن موقع سعى مى كردم نگاهش نكنم.
شوهرت با اين كار تو مخالفت نمى كند؟
نه، مى گويد برو سر كار.
چند ساعت در روز بايد كار كنى؟
۸ ساعت.
در اين مدت چند مرده مى شويى؟
تقريباً روزى ۷۰ - ۶۰ مرده داريم. من روزى ۱۶ - ۱۵ مرده مى شويم.
چند نفريد؟
۴ سنگ و روى هر سنگ ۴ نفر كار مى كنند. يكى مرده را مى شويد، يكى آب مى ريزد، يكى خلعت مى اندازد و يكى آنجا را تميز مى كند.
تو چه كار مى كنى؟
من خلعت مى اندازم.
كدام مرگ به نظر تو تلخ تر است؟
مرگ جوان ها و تصادفى ها. مرگ بچه ها هم خيلى تلخ است. دلم خيلى براى آنها مى سوزد.
تا حالا شده خواب مرده هايى را كه شستى، ببينى؟
نه، ولى خواب زياد مى بينم كه دارم مرده مى شويم.
تا حالا در خواب با مرده اى كه شسته اى، حرف زده اى؟
نه! اصلاً به خوابم نمى آيند.
اوايل كارت چه خواب هايى مى ديدى؟
كابوس مى ديدم.
نمى ترسيدى؟
حالا ديگر نمى ترسم. وقتى بيدار مى شوم انگار يك خواب معمولى ديده ام. آن اوايل از خواب، سايه و تاريكى مى ترسيدم، ولى حالا ديگر از هيچ چيز نمى ترسم.
تا حالا شده يكى از عزيزانت را كه مرده، خودت بشويى؟
من در اين مدت شاهد مرگ عزيزانم نبوده ام، ولى اگر روزى اتفاق بيفتد، نمى توانم عزيزانم را بشويم.
چرا؟
برايم ناراحت كننده است، اعصابم به هم مى ريزد.
بچه هايت مى دانند كه اينجا چه كار مى كنى؟
بله مى دانند.
فاميل و همسايه ها چه؟
مى دانند.
چه واكنشى دارند؟
واكنش خوبى ندارند.
چطور برخورد مى كنند؟
سرد برخورد مى كنند. مرا دست كم مى گيرند.
در اين مواقع چه مى كنى؟
در جمع و ميهمانى ها نرفته ام. خودم را كنار مى كشم. ۱۴ سال است به مجالس عروسى پا نگذاشته ام. فقط عروسى دخترم رفته ام.
بچه هايت ازدواج كرده اند؟
فقط دخترم.
دخترت براى ازدواج مشكلى نداشت؟
نه، براى اينكه كسى از خانواده شوهرش نمى داند.
دوست داشتى شغل ديگرى داشته باشى؟
نه! من اينجا را دوست دارم.
مگر اينجا چه چيزى به تو مى دهد؟ اينجا چه چيزى دارد كه برايت جذاب است؟
218547.jpg
اينجا از نظر ايمان و نزديك شدن به خدا خيلى خوب است. اينجا حمام آخرت است. يك روزى هم بالاخره نوبت من مى شود.
تا حالا همكارانت را شسته اى؟
يكى از آنها چند وقت پيش فوت كرد و من خودم او را شستم.
حتماً در شستن او بيشتر دقت كردى و بهتر او را شستى؟
نه، برايم فرقى نمى كرد. او را هم مثل ديگران شستم.
مرده ها با هم فرقى هم دارند؟ از چهره شان مى شود فهميد چطور آدم هايى هستند؟
بعضى ها صورتشان خيلى نورانى است و من فكر مى كنم حتماً آدم خوبى بوده كه اينقدر نورانى است. بعضى ها هم خيلى خوشرو هستند.
اگر كسى كه نمى داند تو شغلت چيست و بميرد و اطرافيانت او را بياورند، چكار مى كنى؟
ناراحت مى شوم.
خودت را پنهان مى كنى؟
نه! ولى از اينكه متوجه شده اند ناراحت مى شوم.
هيچ وقت شده با شوهرت دعوايت شود و او به خاطر كارت تو را سرزنش كند؟
آره، يك بار با من دعوا كرد و به بچه ها گفت مادرتان مرده شور است. از اين حرف ناراحت شدم و گفتم به بچه هايت بگو مادرتان زحمتكش است.
از كلمه مرده شور بدت مى آيد؟
نه بدم نمى آيد، ولى براى مردم جا نيفتاده است. آنها شغل ما را پست ترين شغل مى دانند. براى مردم هنوز كار ما جا نيفتاده است، ولى براى خودم ديگر عادى شده است.
كدام مرگ خيلى سخت است؟
مرگ مادر.
كدام مرگ خيلى با گريه و ناراحتى و بى تابى همراه است؟
مرگ فرزند.
كدام مرگ عادى است؟
مرگ مادر شوهر!
جدى مى گويى؟
بله! واقعيت را بايد گفت.
در اين مورد خاطره اى هم دارى؟
عروسى آمده بود كه ما در حال شستن مادرشوهرش بوديم. او مى خنديد و در دلش انگار پسته مى شكست. به او گفتم: نخند، از اينجا برو بيرون. يك روز هم نوبت خودت مى شود.
خودت مادرشوهر دارى؟
نه! من وقتى ازدواج كردم، مادرشوهر نداشتم.
مرده ها ترسناك ترند يا زنده ها؟
زنده ها. مرده كه جانى ندارد تا خطرى داشته باشد. اين زنده است كه هر كارى مى كند.
اگر شب ناچار باشى ميان مرده ها بخوابى، نمى ترسى؟
نه! حتى اگر صد تا جنازه هم باشد وحشت نمى كنم.
زيباترين گل به نظرت چيست؟
هيچ گلى مثل فرزند زيبا نيست.
بزرگترين غصه هر كسى به نظرت چيست؟
داشتن اولاد بد.
چه غذايى را دوست دارى؟
فسنجان.
چه غذايى را خوشمزه مى پزى؟
۱۴ سال است ديگر غذا نمى پزم.
چرا؟
فكر مى كنم هيچ كس دوست ندارد از دست كسى كه مرده مى شويد، غذا بخورد. وقتى دامادم به خانه ام مى آيد و دخترم مى گويد مامان برايت اين غذا را پخته، دعوايش مى كنم شايد دامادم دلش نكشد از دست پخت يك مرده شور بخورد.
چرا اين طورى فكر مى كنى؟ مگر كسى به تو در اين مورد حرفى زده است؟
نه كسى حرفى نزده، ولى طرز رفتارها اين را نشان داده است.
فكر نمى كنى خيلى حساس شده اى؟
نمى دانم. دخترم هم مى گويد حساس شده ام.
از وقتى اين كار را مى كنى اخلاقت عوض نشده است؟
چرا عوض شده ام. رفتارم عوض شده است. كمتر رفت و آمد مى كنم. خودم را از همه كنار مى كشم. از اينكه مى بينم زن ها دورهم مى نشينند و حرف ديگران را مى زنند، خوشم نمى آيد.
به نظر تو چه فرقى بين كار تو با كسى است كه در مثلاً آسايشگاه زندگى مى كند؟
فرق در مرگ و زندگى است.
مرگ يعنى چه؟
مرگ مثل خواب است. هر كس خوب باشد، برايش آسان است و اگر اعمال كسى بد باشد، سخت جان مى دهد.
چه تعريفى از زندگى دارى؟
... (سكوت)
چه آرزويى دارى؟
خوشبختى بچه هايم.
چند سال بايد كار كنيد تا بازنشسته شويد؟
به ۵۵ سالگى كه برسيم، بازنشست مى شويم.
شغل شما جزو مشاغل سخت و زيان آور است؟
بله! كار ما سنگين است.
تو بايد ۷ سال ديگر كار كنى تا بازنشسته شوى؟
عمر من اينقدر نخواهد بود.
زندگى يعنى چه؟
رفتار خوب كردن!
مى دانى تا حالا چند مرده شسته اى؟
نه نشمرده ام. اين كار برايم جالب نبود.
كار تو روى اشتهايت موقع ناهار تأثير ندارد؟
نه!
  بيشترين حرفى كه با همكارانت مى زنى در چه موردى است؟
  خودمان يا مرده اى خاص!
بيشترين جمله اى كه از همراهان مرده اى مى شنوى؟
  خوب بود. حيف، جوان بود و ...
218544.jpg
 شش دخترى كه در درياچه پارك شهر غرق شده بودند را شما شستيد؟
  بله. خيلى ناراحت شدم. من هم بچه دارم. خواهر و برادر دارم. خيلى دلم سوخت. مگر مى شود ناراحت نشد.
  كدام مرگ در ذهن تو مانده و يادت مى آيد؟
  يك بچه ۶-۵ ساله بود. به خاطر ناراحتى قلبى مرده بود. تنها بچه خانواده بود. خيلى به دل مى نشست.
يك مورد هم مربوط به پيرزنى بود. آنقدر نورانى بود كه چهار بار او را شستم. اين قضيه مربوط به ۸-۷ سال پيش است، ولى هنوز يادم مانده است.
چقدر تعطيلى داريد؟
-  كار ما تعطيلى ندارد. گاهى مرخصى مى گيريم و گاهى هم به ما استراحت مى دهند.
  چند نفريد؟
۱۶ نفر.
  جوان ترين تان چند ساله است؟
۳۰ ساله.
  و باسابقه ترين؟
  تازگى خانمى بازنشسته شد كه ۲۶ سال سابقه كار داشت.
  تلخ ترين خاطره ات؟
  حدود ۲۰ دختر بودند. مينى بوس شان در ولنجك تصادف كرده بود. همه  شان دانش آموز و نوجوان بودند. فكر كنم ۹ سال پيش بود. مرگ شان به عنوان تلخ ترين خاطره ام شده است.
  خاطره شيرينى هم دارى؟
  اينجا شيرينى نيست. پيام مرگ شيرين نيست.
  در زندگى ات چه؟
بهترين خاطره من صحبت با شماست.
  دوست داشتى پرنده باشى و از اينجا پر مى كشيدى؟
 كسى كه دلش پر از غم است هر جا كه برود همان است. چه پرنده باشد و چه ...
  غم تو چيست؟
  زياد است (اشك صورتش را خيس مى كند. بلند مى شود كه برود.)
اسمت را به من نگفتى؟
  هر اسمى دوست داشتى بنويس و مرا با آن صدا كن.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:55  توسط مرده متحرک  | 

شام آخر...



شام آخر بي شك مشهورترين نقاشي دنيا در مضامين مذهبي هست

شام آخر (به ایتالیایی: Il Cenacolo or L'Ultima Cena) یکی از دیوارنگاره‌های لئوناردو داوینچی ایتالیایی است.

این اثر هنری نشانگر صحنه‌هایی از شام آخر روزهای پایانی عمر مسیح است آنطور که انجیل به آن اشاره کرده‌است. این نقاشی بر پایهٔ کتاب یوحنا، باب ۱۳ آیهٔ ۲۱ است آنجا که مسیح می‌گوید که یکی از ۱۲ حواری اش به وی خیانت خواهد کرد. این نقاشی یکی از مشهورترین و بازارش ترین نقاشی‌های جهان است، که بر خلاف بسیاری از نقاشی‌هایی از این دست قابل مالکیت شخصی نیست چرا که به آسانی نمی‌توان آنرا جابجا کرد.

داوینچی این نگاره را برای فرمانروای حامی خود یعنی دوک لودوویچو اسفورتزا کشید. این نقاشی حدود ۳سال طول کشید در روز اغاز ای نقاشی داوینچی از صورت یک مرد جوان که به همراه همسرش به یک مهمانی آمده بودن به عنوان صورت مسیح الهام گرفت. پس از سه سال داوینچی مدل دیگری برای ادامه پیدا کرد مرد الکلی که در گوشه‌ای زیر پل افتاده بود بعد از اتمام کار مرد الکلی تابلو رو دید و گفت من این نقش را سه سال پیش موقعی که هنوز همسرم من رو ترک نکرده بود دیدم به نظر برخی آن که در سمت راست عیسی نشسته مریم مجدلیه ‌است.

یک پیشنهادم واسه شما دوستان دارم....هرجوری هست فیلم رمزداوینچی رو ببینید یا حداقل کتابش رو بخونید....اینجوری حقایق تازه ای براتون روشن میشه....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:37  توسط مرده متحرک  | 

راه گریزی نیست...

از خاطره شدن آنچه اکنون واقعیت است گریزی نیست ، از مبهم شدن آنچه اکنون چون روز روشن است گریزی نیست،

از بهاران عمر که می آیند و می روند - و هر بار به یادمان می آورند که هی! ای آدم! یک سال دیگر هم گذشت! – گریزی نیست ،

انگار همین دیروز بود که خالی از دغدغه های بزرگی و سرشار از دلخوشی های کودکی برای پختن یک سیب زمینی در آتش، به دور از چشم مادر و پدرو هر چه بزرگسال می نامیدیمش ، لحظه ها را می شمردیم و ثانیه هارا می بلعیدیم. یادت می آید پری جان!

انگار همین دیروز بود که می خندیدیم و نمی دانستیم دنیا چقدر کوچک است. که سکۀ خوش زندگی روی دیگری هم دارد. که کودکی ما با آنچه بسیار دور می پنداشتیمش پیوندی بسیار نزدیک دارد!

حال سالها سپری شده و ما دیگر برای گذاشتن سیب زمینی ها در زیر آتشی که خودمان در حیات خانه روشن می کردیم ، دل نگران و آرزومند نیستیم. و این رسم روزگار است .   که می گوید نیست؟!

آنچه همیشه بوده و هست زمان است که هر کدام از ما ، چون هدیه ای لطیف و گرانبها ، از خداوند گرفته ایم. زمانی که چون آب اگر از دست لغزد و بر زمین ریزد دیگر جمع نمودن و برگرداندنش محال است . محال !

آری ، گریزی نیست !

از گذر دقایق زیبا گریزی نیست !

 و دقایق نازیبا را که از خدا خواهیم بگذرد!

از خاطره شدن آنچه اکنون واقعیت است گریزی نیست ، از مبهم شدن آنچه اکنون چون روز روشن است گریزی نیست،

از بهاران عمر که می آیند و می روند - و هر بار به یادمان می آورند که هی! ای آدم! یک سال دیگر هم گذشت! – گریزی نیست ،

از گذشت گریزی نیست ،

از نابودی برگ گریزی نیست ،

از مرگ گریزی نیست !

مرگ ،

راستی می خواستم در بارۀ مرگ بگویم . پس چرا این همه بیهوده گفتم ؟

مرگ چیست ؟

می گویند ما همیشه از آنچه نمی شناسیمش می ترسیم . آیا مرگ را نمی شناسیم ؟

نه ، نه ، من باور ندرام که مرگ را نمی شناسیم. مرگ هر روز با ما ست و در کنار ما راه می رود و به قول سپهری از لابه لای علف ها مارانگاه می کند . نه من و نه تو ، هیچ کدام نمی دانیم در چه زمان و چه مکانی قلب سرخ رنگ کوچکمان ، همین گنجینۀ مهر و بخشش ، همین صندوقچۀ جواهرات با ارزش ، آخرین ضربان خود را خواهد نواخت و دیگر خونی به رگهایمان نخواهد فرستاد وآنگاه ...مرگ این پیام آور شادمانی رخ می نماید.

اگر این لحظه زود بیاید چه ؟

آه ، نه ، نه ،

من هزاران کار نکرده دارم که باید تمام کنم. باید قِسط های ناتمام بدهم ، قبض های مانده را بپردازم ، بدهی های نداده را بدهم ، راستی ،آن پیرزن افتادۀ زمین گیر ، باید او راببینم و حالی از او بپرسم . خیلی ها را باید ببینم، دوستانی که سالهاست از آنها بی خبرم ، اقوامی که در سال یکبار ، آنهم به زور می بینمشان ، مردمانی که می توانم دستگیرشان شوم ، دوستانی که از من می پرسیدند آن برق کوچک که در چشمانت از امیدواری سخن  می گوید از چیست و من لال می ماندم ، راستی چه اتفاقی برای همۀ این انسانها افتاده است ؟ چرا از آنها بی خبرم ؟

نه ، نه ، من نمی توانم به این زودی بروم . هنوز خیلی کار دارم ، باید آماده باشم ...

... و اگر این لحظه بیاید چه ...

ای کاش هر روز به این فکر می کردیم که شاید صبحی دیگر درکارنباشد .

 ای کاش ناتمامها را تمام می کردیم ، هر روز ، هر دقیقه با خود حساب می کردیم. 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:59  توسط مرده متحرک  | 

صادق هدایت و مرگ نویسنده.....


صادق هدايت و مرگ نويسنده

« متن سخنراني در مراسم يكصد و يكمين زادروز صادق هدايت »

دكتر محمد صنعتي

در اين كه مرگ و خودكشي همواره ضميمه‌ي پرونده‌ي بزهكارانه‌ي صادق هدايت بوده ترديدي نيست و در اين هم نبايد ترديد كرد كه در نيم قرن گذشته مصلحين اخلاقي - در خانواده و جامعه - به هر جواني هشدار داده‌اند تا مبادا به نوشتار هدايت به خاطر مرگ‌انديشي و خودكشي نزديك شود. و گرچه اين هشدارها اغلب عبث بوده است. زيرا همه‌ي ما نيز شايد آن اندرزها را شنيده‌ايم و از قضا بيشتر ما كتاب‌خواني جدي را با هدايت شروع كرديم و با اين‌كه ممكن بود قصه‌هايي مثل بوف كور و سه قطره خون را درست نفهميم، ولي چيزي در آن‌ها بود كه ما را به سوي خود مي‌كشيد و از اين رو بسياري از ما نوشته‌هاي هدايت و تاريك‌ترين و ماليخوليايي‌ترين آن‌ها را كه بوف كور است، بارها خوانده‌ايم و اغلب با اين فكر كه انگار مرگ انديشي هدايت در فرهنگ ما يك ضد ارزش و حركتي خلاف جريان آب بوده است! با اين كه ظاهرا" هشدارها را نشنيده مي‌گرفتيم، ولي پنهاني فاصله‌ي خود را نيز با مرگ انديشي هدايت حفظ مي‌كرديم تا مبادا ميل خودكشي به ما سرايت كند! گويي صداي مرگ مرگ فقط به گوش هدايت و راوي بوف كور و زنده بگور و سامپينگه مي‌رسيده و نه به گوش ما كه از بچگي در "فرهنگ مرگ" بزرگ شده بوديم و مرگ در دو قدمي ما بود يا بالاي سرمان پرپر مي‌زد و ما نمي‌بايد يك لحظه از فكر مرگ غافل مي‌شديم و آن دو وجب خاكي را كه قرار بود در آن دفن شويم از جلوي چشم‌مان دور كنيم! انگار كه جامعه‌ي ما از آغاز تا نوشتار هدايت، همه‌ي تاكيدش بر زندگي بوده و هر كودكي را از آن‌گاه كه در خشت مي‌افتاده تا آن‌گاه كه سر به خشت لحد مي‌گذارد، براي زندگي و با شور و شوق زندگي پرورش مي‌داده‌اند! و اين تنها هدايت و استثناهاي نابهنجار بي‌مانند او بوده‌اند كه هنجار زندگي خواهي را در اين سرزمين مخدوش كرده‌اند. انگار تمامي يا وجه غالب ادبيات و عرفان ما در گستره‌ي تاريخ ايران زمين بر مرگ به مثابه آزادي و رستگاري متمركز نبوده است، و انگار كه اسطوره‌ي همه‌ي دوران‌ها جمشيد جم، آن نخستين شهريار و دارنده‌ي جام جهان‌نما و دوردارنده‌ي مرگ را «سرور و شاه مردگان»‌ نخوانده‌اند. تاملي بر اين نكته بصيرت‌بخش است كه چگونه جم كه بي‌مرگي براي مردمان خواست، شاه مردگان شد؟! و اين آغاز تاريخ اسطوره‌اي ماست؛ پس عجيب نيست اسطوره‌اي كه در اين فرهنگ، در ظلمات به دنبال آب حيات مي‌رود، اسكندر باشد. چه همان اسكندر مقدوني چه غير آن؛ به هر حال نامي بيگانه از فرهنگ هلني است. فرهنگي كه شايد پيشرو در شور و شوق زندگي بود و پيشرو در رويارويي با واقعيت‌هاي زميني و پيشرو در اسطوره‌زدائي آن گونه كه افلاطون روايت مي‌كند و شوپنهاور مهد شكوفايي «انكار خواست زندگي» را شرق مي‌شناسد.

اگر راوي بوف كور در ظلمات مي‌زيست و از لذت‌هاي جنسي مي‌گريخت و خاكسترنشين بود و مرگ ستا، مگر اين همه دور از ريشه‌هاي فرهنگ هند و ايراني است؟ مگر آن پيشگام بزرگ اشراق و پيامبر باغ‌هاي روشنايي - آن هنرمند نقاش كه عرفانش به اروپا و آفريقا و چين رفت و نه فقط شاپور ساساني بلكه آگوستين قديس هم چندي پيرو او شد - ماني را مي‌گويم كه ركن بزرگ گنوسيس بوده و هست - مگر همه شور و شوق زندگي را يكسره انكار نكرد؟ نه تنها رهبانيت و رياضت كشي را اصل پارسائي مي‌دانست، به جز خوردن تقريبا همه چيز ديگر را منع كرده بود، حتي شستشوي بدن را - مبادا آب آلوده شود. شخم نمي‌زد مبادا زمين آسيب ببيند، همان‌گونه كه درو كردن و ميوه چيدن را آسيب بر گياه مي‌دانست و خوردن گوشت و كشتن حيوان گناه بزرگ بود و البته همه بر اصل عدم خشونت. كسب و كار و داد و ستد هم با چنين دلايل ممنوع بود. با اين شيوه زندگي كه هر نوع كار يا توليد، از فرزندزايي گرفته تا توليد ابزار و كشاورزي و غيره منع شده بود، پيشرفت جامعه حرف مسخره‌اي بود، ولي آدم ها هر چند اندك، از كجا بايد شكم خود را سير مي‌كردند؟ قانون اين پدر اعظم براي حل اين مشكل گرفتن صدقه بود يعني بر درويشي و جامعه‌ي مصرف تاكيد مي‌كرد، زيرا مي‌گفت اميد و حركت در اين زندگي به پشيزي نمي‌ارزد، بايد به انتظار مرگ بود و باغ‌هاي روشنائي و كسب معرفت! و ماني اين همه معرفت را مديون رهبانيت مسيحي، زروان ايراني و احتمالا فرهنگ دره سند بوده است. او از كنار دجله به دره‌ي سند رفت - و مي‌دانيم كه هدايت در قصه‌هاي مهمي به اين دره و فرهنگش انگشت مي‌گذارد.

اين همان دره‌ي گلمرگي است كه از آن‌جا خدايان، سامپينگه را به نزد خود فرا مي‌خوانند و او به پيشباز مرگ، خود را به دره پرتاب مي‌كند. همان‌جا كه موطن اهريمنان و مارهاي ناگ يعني قوم داس است كه بوگام داسي - مادر راوي بوف كور - در معابد لينگام آن مي‌رقصيده - معابد شيوائي كه هنوز هم برقرارند و مردمان در آن‌جا فالوس شيوا، آن نرگي تقدس يافته را پرستش مي‌كنند. اين همان نرگي پرستشاني هستند كه بار ديگر هدايت در توپ مرواري به آن باز مي‌گردد. اما هم در بوف كور و هم در توپ مرواري برخورد هدايت با معبد لينگام و نرگي پرستي منفي است. او خوب خوانده بود و خوب مي‌دانست كه شيوا، خداي ويرانگري و مرگ است و همسر او كالي بر اجساد مردگان مي‌رقصد؛ رقص شيوا نيز چنين رقصي است و نرگي او كه به روايتي خود شيوا آن را قطع مي‌كند - نرگي شهوت زدائي شده، ضد لذت و ضد آفرينش برهمايي است و شيوا بزرگترين رياضت كش. ولي هدايت مفهوم نرگي و معبد او را وارونه مي‌كند و نرگي پرستي را به لكاته‌ها و رجاله‌ها نسبت مي‌دهد و زيرشكم‌پرستان توپ مرواري. اين مانند آن نعل وارونه است كه به فرهنگ مرگ مي‌زند. بر خلاف هدايت، سهراب سپهري است كه آشكارا در اطاق آبي، نويسنده‌ي نيلوفر كبود يعني هدايت را كم مايه و سطحي مي‌خواند.

ولي اين سپهري است كه نمي‌فهمد هدايت چگونه نعل وارونه مي‌زند. پارادوكس مي‌آفريند و فرهنگ مرگ را بر ملا مي‌سازد - به عنوان بخشي از پروژه اسطوره زدائي؛ در حالي كه سپهري، ستايش‌كننده‌اي معتقد به عرفان هندي است و يكي از شعرايي كه بر خلاف راه نيما و هدايت، بازگشت اسطوره و ماندن در اسطوره را مي‌خواست. و عشق و دوست داشتن در شعر او از منظر عرفان هندي و بودايي است و نزديك به گنوسيس مانوي زمان ساساني كه پس از آن دو قرن سكوتي كه عبدالحسين زرين‌كوب روايت مي‌كند و آن حمله هولناك و مرگبار مغول و استيصال و درماندگي و بهت جامعه‌ي فاجعه زده ايران، از دل آن عرفاني گسترده به مثابه يك مفر زاده مي‌شود كه به سرعت بر تمامي فرهنگ و شيوه‌ي زندگي ما سيطره مي‌يابد، تا جايي كه عرفاي بزرگي چون عطار جنون و ”موت ارادي” را ستايش مي‌كنند و ديگران ”مدهوشي” و ”‌ترك زندگي” را آموزش مي‌دهند تا بي‌نيازي تجربه كنند و چله‌نشيني و خاكسترنشيني. رياضتي از سويي براي نفي لذات زندگي و از سوي ديگر تجربه‌ي اختياري مرگ و هول و هراس مردن براي زماني كه ناگهان بانگي برآيد و فاجعه تكرار شود؛ فاجعه‌ي جنگي مانند حمله‌ي مغول كه فقط در نيشابور صدها هزار نفر را قتل عام كرد و همه نشانه‌هاي زندگي ويران شد. جنگي كه اين بار تيمور لنگ آغاز كرد و اسيران فاجعه زده در ترور وحشت مرگي كه ناگهان فرود مي‌آمد، چون خواب‌زدگان به دستور سرباز مغول و تركمان و افغان با اطاعت محض گردن بر سنگ به انتظار دژخيم خود مي‌ماندند تا وي شمشيري بيابد و سر آنان را از بدن جدا كند، وگرنه بايد به انتظار فاجعه‌يي ديگر و پايان زندگي هولناك در ظلمات بي خبري و سرنوشت تقدير از پيش نوشته، دست بر روي دست حيران و بي‌امان مي‌نشستند، با كفن و گوري كه پيشاپيش براي خود فراهم كرده بودند. البته اگر مكنت كافي براي خريد آن داشتند وگرنه بايد به انتظار سرما يا طوفاني مرگبار، قحطي، سيل و يا زلزله‌اي بنيان كن مي‌ماندند، آن گونه كه در بم رخ داد و آوار از خانه‌ها گورهاي خانوادگي ساخت. يا شايد هم بايد به انتظار فرمانروايي قدر قدرت با حاكميت مطلق و فره ايزدي بودند تا مانند ظل‌الهي ظهور كند و چون نادر دوران از چشم مردمان مناره سازد و يا چون آقا محمدخان از سرهاي بريده! و از هر خانه، هر كوي و برزن، صداي ناله، ضجه، شيون و مرگ و آنگاه صداي نوحه و سوگ سياوش‌ها و سهراب‌ها و بازتاب و پژواك اين صداها در نواي موسيقي سنتي ما كه با امان امان، هوار، بيداد و داد و فرياد آغاز مي‌شود كه به ما بگويد كه اين نه نغمه شادي و شور زندگي بلكه صداي مرگ است. صدايي كه هدايت و شاملو در موسيقي ما مي‌شنيدند و از آن مي‌گريختند و ما كه در فرهنگ مرگ غرقه بوديم (و هستيم) نمي‌فهميديم چرا؟ و هدايت پيش از ما مي‌دانست كه حتا "دم غنيمت است" و عشرت خيامي ما واكنشي در برابر مرگ و فناست وقتي كه نوشت «روي ترانه‌هاي خيام بوي غليظ شراب سنگيني مي‌كند و مرگ از لاي دندان‌هاي كليد شده‌اش مي‌گويد خوش باشيم».

كدام شاعر بزرگي در اين جامعه است كه پيش از عصر هدايت و نيما - پشت به زندگي و رو به مرگ شعر نسروده باشد؟ دوستي در پاسخ به من كه مي‌گفتم آبشخور عرفان و شعر و موسيقي ما همواره ”فرهنگ مرگ” بوده ‌گفت: «درست است كه فرهنگ ما مرگ‌انديش است، اما حافظ استثنا بوده است، حافظ اميد مي‌دهد». پرسيدم: به اين زندگي؟ يا به زندگي انسان پيش از هبوط؟ مگر رندي چون حافظ مي‌توانست دل به اين دنياي فاني خوش كند؟ آن هم در زمانه‌اي كه مردم ايران خونبارترين فاجعه‌ي تاريخ خود را تجربه مي‌كردند و هنوز صداي مرگ - صداي بيداد و چپاول و شكنجه شنيده مي‌شد. ولي حافظ حتا نيم نگاهي هم به اين واقعيت نينداخت - زيرا او پشت به تمامي زندگي نشسته بود و همه‌ي ما كه از حافظ تفأل مي‌زنيم نيز، و از اين روست كه بورخس نمي‌فهمد چرا ايراني‌ها حافظ را به گونه‌اي مي‌خوانند كه انگار در زمان حافظ زندگي مي‌كنند. و نمي‌داند كه ما واقعا در زمان حافظ زندگي مي‌كنيم و از آن زمان تاكنون ذهنيت و انديشه‌ي ما تكان نخورده است و ما هم پشت به زندگي و رو به مرگ به انتظار نشسته‌ايم و با اميدي نه به آينده‌اي در اين زندگي يا براي حركتي در اين جهان. و مگر اين درست همان جهان‌بيني و همان فرهنگ مرگي نيست كه صادق هدايت در نوشتارش و البته با مرگ خودخواسته‌اش، آن را افشا مي‌كند و مهم‌ترين نعل وارونه را به اين فرهنگ مي‌زند. او - صادق هدايت - فرهنگ مرگ را زندگي مي‌كند تا آن را فاش سازد. همان طور كه در مقدمه‌ي نيرنگستان توصيه مي‌كند كه براي تقدس‌زدائي از خرافات و موهومات (يعني فولكلور و اسطوره‌ي زنگ زده و واپس مانده) بايد آن را به نوشتار درآورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:49  توسط مرده متحرک  | 

نشانه مرگ...

نشانه مرگ
چنین از حضرت داود نقل میکنند که شبها به هنگام خواب تمامی دربهای منزل را قفل مینمود. شبی بعد از اینکه تمامی درها را قفل کرد، ناگهان مردی خوش چهره را مشاهده نمود. به آن مرد فرمود تو چگونه بدون اجازه به خانه من وارد شدی؟ آنمرد پاسخ داد که من برای وارد شدن به خانه افراد از آنها اجازه نمیخواهم، با این پاسخ مرد، حضرت داود دریافت که مهمان ناخوانده،کسی جز عزراییل نیست. به عزراییل فرمود: چرا برای من قبل از اینکه بسراغم بیایی نشانه ای نفرستادی؟ عزراییل پاسخ داد: برادران و پدرت و اقوامت اکنون کجا هستند؟حضرت پاسخ داد: آنها همگی مرده اند. عزراییل گفت:آیا انها برای تو نشانه کافی و رسولان من نبوده اند؟.


 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:33  توسط مرده متحرک  | 

؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 18:2  توسط مرده متحرک  | 

دعای آمرزش پس از مرگ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 17:47  توسط مرده متحرک  | 

مرگ....

مرگ

نوشته صادق هدایت                                                                                                                       

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 17:43  توسط مرده متحرک  | 

آيا مرگ پايان  راه است؟
مقاله‌اي از:  دكتر كوروش اسلامي


شايد فكر كرده‌ايد كه مي‌خواهم در مورد مسايل متافيزيك يا ديني يا . . . حرف بزنم. اما اصلاً اين طور نيست. عنوان نوشته هم به طور مستقيم برايم مهم نيست. يعني اين‌كه مرگ پايان راه است يا نه، چندان اهميتي ندارد. (عصباني نشويد، الآن مي گويم چرا !)

بگداريد فرض كنيم كه مرگ آخر راه است. يعني وقتي مي‌‌ميريم تمام مي‌شويم و قرار نيست اصلاً هيچ نوع زندگي يا وجود يا هر چيز ديگري پس از مرگ را تجربه كنیم. (آيا مي‌توانيد اين‌طور تصور كنيد يا اين‌كه تصورش هم برايتان دشوار است؟) خب با اين فرض چه‌طور زندگي مي‌كنيد؟ مي‌خواهيد چه كار كنيد، دنبال خوشي و شادي و نشاط مي‌رويد يا دنبال انجام كارهايي كه فكر مي‌كنيد درست‌اند؟ چه قدر از اين كارهايي را كه الآن انجام مي‌دهيد ادامه خواهيد داد؟

بگذاريد يك فرض ساده هم بگذارم كنار فرض بالا : اگر بدانيد كه تا يك سال ديگر خواهيد مرد (بدون هيچ شك و ترديدي)  و اين مرگ هم، به تمام و كمال، پايان كار است جواب شما به سؤال‌هاي بالا چيست؟

انگار مردن و اين‌كه بعد از آن تمام مي‌شويم يا نه، خيلي مهم نيست بلكه دور يا نزديك بودن زمان مردن است كه تأثير‌گذار است. نمي‌خواهم مانند بعضي از داستان‌ها يا فيلم‌هاي آموزنده شما را به حال و روزتان آگاه كنم تا متنبه شويد. فقط دوست دارم توجه كنم و توجه كنيم كه چه‌گونه ارگانيسم‌هايي هستيم.

دو چيز خيلي به انسان كمك مي‌كند تا روزهايش را بگذراند: يكي عادت و ديگري فراموشي.

اين دو ياري‌مان مي‌كنند تا هميشه يادمان برود كه قرار است روزي بميريم و اين روز همان قدر كه احتمال دارد دور باشد همان قدر هم ممكن است بسيار نزديك باشد. با عادت است كه مي‌توانيم هر روز همان كارهايي را بكنيم كه روزهاي قبل انجام مي‌دهيم، با عادت مي‌توانيم ماندن و باقي ماندن در يك موقعيت ايستا و احياناً آزاردهنده را بپذيريم و چندان شكايت هم نكنيم. با فراموشي است كه مي‌توانيم بسياري از كارها را كه به نظرمان مهم وحياتي‌اند به تعويق بيندازيم و كم‌كم از خيرشان بگذريم و ...

از همان اول با اين فرض شروع كرديم كه با مرگ همه چيز تمام مي‌شود اما حالا بياييد با يك نگرش ديني به مطلب نگاه كنيم: پس از مرگ زندگي ديگري آغاز مي‌شود كه كيفيتش به‌طور مستقيم به نوع رفتار و كردار و پندار ما در زمان حيات‌مان وابسته است. خب، حالا وضعيت چه‌طور است؟ انگار بدتر شد. براي آن‌كه به اندازه‌ي كافي اعمال خوب و رفتار صالح پس‌انداز كنيم خيلي وقت نداريم. فكر كنيد قرار است تا يك سال ديگر بميريد ( و باز هم هيچ شك و ترديدي نداشته باشيد) معني‌اش اين است كه يك سال وقت داريد تا همه‌ي مقدمات را براي مرگ فراهم كنيد. چه قدر از اعمال مذهبي‌تان باقي مانده است كه كامل‌شان كنيد؟ چه قدر تا به حال كارهايي كرده‌ايد كه بايد يك جوري درست‌شان كنيد؟ انگار وقت خيلي كم است و . . .

مي‌بينيد، قضيه اصلاً اين نيست كه مرگ پايان راه است يا نه، مسئله خيلي مهم‌تر است:

وجود مرگ به عنوان يك پايان قطعي يا يك توقف مقطعي (يعني چه به آن دنيا اعتقاد داشته باشيم و چه نه) نقطه‌ي تمام شدن زندگي كنوني ‌ما است.

اگر چه تمام شدن و پايان يافتن معمولاً غم‌انگيز است اما در مورد

 

مرگ فكر مي‌كنم كه اين غم و ناراحتي بيش‌ترش نوستالژيك و در عين حال آموخته شده باشد. ما ياد گرفته‌ايم از مرگ بترسيم و بدمان بيايد، همان‌طور كه ياد گرفته‌ايم از شب و از سوسك بترسيم. راستش اين‌ روزها كم‌كم دارم به اين نكته معتقد مي‌شوم كه هر موقعيت سخت و دشواري را مي‌توانيم با تغيير زاويه‌ي ديد و طرز نگرش‌مان عوض كنيم.

بياييد در مورد مرگ و همين حرف‌ها كه زديم اين كار را بكنيم:

بعد ازهمه‌ي اين حرف‌ها اگر بگويم كه به نظر من مرگ، يك منبع انرژي است نظرتان چيست؟

گرچه عجيب به نظر مي‌رسد اما اين باور كه مرگ پايان است چه آن را پايان تمام زندگي و فعاليت‌هايمان بدانيم و چه پايان مهلتي كه براي تكميل توشه‌ي آخرتمان داريم لااقل به طور منطقي بايد سبب شود كه براي انجام آن‌چه مي‌خواهيم و دوست داريم جدي‌تر باشيم. يك فرصت محدود كه تعيين چند و چونش هم دست خودمان نيست بايد وادارمان كند تا براي رسيدن به آن‌چه مي خواهيم بيش‌تر تلاش كنيم.

شايد با اين سؤال مواجه شده‌ باشيد كه؛ اگر بدانيد يك ماه ديگر يا شش ماه ديگر يا يك سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ شايد هم جوابي به اين سؤال داده‌ايد يا از جواب دادن طفره رفته‌ايد.

 بياييد اين سؤال را با كمي تغيير تكرار كنيم ببينيد نتيجه‌اش چه مي‌شود:

اگر بدانيد يك هفته ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ (چه حسي داريد؟)

اگر بدانيد يك ماه ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ (حالا چه‌طور؟)

اگر بدانيد يك سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟

اگر بدانيد ده سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟

اگر بدانيد پنجاه سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ (الآن چه‌طور؟)

تجربه‌ي من اين است كه وقتي زمان را زياد مي‌كنيم سؤال ديگر آن تأثير قبلي‌اش را ندارد. مثلاً وقتي مي‌گوييم پنجاه سال ديگر، سؤال‌مان به‌كلي بي‌اثر مي‌شود. حالا يك سؤال : فكر مي‌كنيد احتمال وقوع كدام‌يك از موارد طرح شده در سؤال‌هاي بالا بيش‌تر است؟ آيا آن چيزي كه حس‌مان را عوض مي‌كند احتمال وقوع اين‌ها است؟

بگذريم، خلاصه‌اش اين است: آدم با اين‌كه مي‌داند حتماً مي‌ميرد و زمان مردنش هم ممكن است دور يا نزديك باشد از كنار اين موضوع مي‌گذرد و به سادگي فراموشش مي‌كند.

اگر چه ممكن است گفته‌هاي بالا به نظرتان چيزي مانند فلسفه و از اين طور حرف‌ها باشد اما من دوست دارم گاهي به اين‌ها فكر كنم، شما چه‌طور؟

- - - - - - - - - - - - - - - پايان مقاله - - - - - - - - - - - - - - -


شما چه فكر مي‌كنيد؟ عادت و فراموشي در زندگي شما چه نقشي بازي مي‌كنند؟ كارهاي مهم و حياتي‌اي كه قرار است در طول عمرتان انجام دهيد كدامند؟  «اگر بدانيد يك سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 17:37  توسط مرده متحرک  | 

ادای احترام به سرنوشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:44  توسط مرده متحرک  |